حكيم زجاجى

848

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بدى خرج مطبخ در آن روزگار * كه بد مقتدر مير ، صد بار چار به ايام او با دو صد رفت باز * به فرمان بجكم كه بد سرافراز در آن‌گه كه شد متقى مستقيم * درآمد به مردم وبايى عظيم نماند از بزرگان آن روزگار * يكى آدمى زنده از صد هزار به يك خانه در ده تن افتاده بود * دو تن زنده و هشت جان داده بود سر جمله بد بر فناى فنا ( ؟ ) * نمىگويم اينجا جزان‌ها فنا ( ؟ ) از آن متقى را دل آمد به درد * بسى مال بر مردمان « 1 » خرج كرد كفن كرد و گور سران نامور * بداد او به انبارها سيم و زر چو در مخزنش هيچ وجهى نماند * بزرگان و گردن‌كشان را بخواند ز هرمال‌دارى درم وام كرد * كفن جمله از جامهء خام كرد ببريد از مطبخ آن وجه « 2 » باز * پى مردگان [ تا ] كند برگ و ساز به نان جوين گشت راضى امير * خورش گشت شه را به نان و فطير چو شد متقى « 3 » شاه كشورگشاى * چنان رفت تقدير و حكم خداى كه بجكم به واسط اميرى گرفت * سران را همه در اسيرى گرفت در آن بوم و برزن برآورد دست * همه سروران را پى زر ببست در آن بوم واسط بياكند گنج * از او بر دل مهتران بود رنج در آن شهر ماكانى بدگهر * نهان كرد اندر زمين كان زر چو ز او آتش ظلم شد تيزتر * شب و روز شد فتنه‌انگيزتر زنى پير از دست او آه كرد * به نفرين او يك نفس راه كرد شد آيينهء حلم بجكم سياه * سياهى آيينه باشد ز آه سحرگاه بجكم چو باد بهار * روان گشت با پور بهر شكار سرش از مى ظلم شد شيرگير * شكار سگان گشت آن گرگ پير از آن رهزنان چند مرد سوار * به دو بازخوردند اندر شكار زدندش چو گرگ شكارى به تير * ز خون دلش خاك شد آبگير از آن بدگهر گنج‌ها ماند باز * كه نتوان نبشتن به عمر دراز

--> ( 1 ) مردان ( 2 ) وجوه ( 3 ) مقتفى